تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من!

بچه ها اینقدر دلم پر و بغض تو گلوم گیر کرده که نمی دونم چی کار باید بکنم! شاید براتون پیش اومده باشه که از یکی از فامیلاتون ناراحت بشین. اونقدر که ندونین چیکار باید بکنین! پس حتما" هم میدونین که این دردش خیلی عمیقتر تا ادم از دوست یا اشنای دورش ناراحت یا عصبانی باشه! من برعکس خواهرم از بچگی حواسم به دور و برم بود . همه چیز و گوش میدادم و فکر می کردم و اونوقت....میفهمیدم که دور و برم چقدر ادمای فرصت طلب هستن که باطن واقعی شون رو نشون ادم بدن. ولی در مورد عزیز ترین کسات..فامیلت..عمه ات.! اینو نمی دونستم و هیچ وقتم بهش فکر نکردم! حالا هم بحث عروس و خواهر شوهر نیست! درد من اینکه با برادرش که همه کار براش کرد چه جور تا میکنه! حق بابای من این نبود که باهاش اینطوری کنن. خدایا چرا نمی ذاری از کسایی که فکر کردن بهشون عذابم میده نفرت داشته باشم؟؟؟؟ گاهی وقتا از خودمم لجم میگیره! همیشه اوج ناراحتی من از یه نفر ۱ هفته بوده! بعدش که دقت می کنم می بینم دیگه از دستش عصبانی نیستم شاید اون کاری رو که با من کرد همیشه تو ذهنم بمونه ولی کینش رو به دل نگرفتم. می خوام ازاین عمه خانم و دخترو پسر نمک نشناسش نفرت داشته باشم؟؟؟خواسته ی زیادیه؟؟ نه زیاد نیست! این حق منه! خدایا منو ببخش که اینجوری میگم. خودتم می دونی که اینجوری نیستم و دارم سعی میکنم که اینجوری بشم! ولی ته ته دلم دوباره ازت می خوام منو همچین ادمی نکنی! خدایا خودت شاهد بودی که با تمام حرص ایی که سال پیش از اینا خوردم! امسال! سر سال تحویل برای همین عمه خانم دعا کردم! چون توی ذهنم اومد و منم برای سلامتیش خوب شدن مریضی اش دعا کردم. خداجون اگه یه روز بیاد و از من حلالیت بخواد حلالش می کنم! من کی هستم که بنده ی تو رو نبخشم! خودت دیدی که بابام چه کارها براشون کرد و چه جوری جوابش رو دادن.قضاوت با تو!

دلم می خواد یه روز این پست رو بخونن بفهمن که تو دلم چی می گذره! البته به فکرم همین چند وقته رودرباسی رو کنار بذارم و با احترام بگم هر چیزی رو که لازمه! چرا همیشه اونا مارو ناراحت کنن؟؟؟ ولی خدا هم شاهد من هر دفعه اومدم همه چیزو فراموش کنم که دوباره یه ماجرای تازه راه انداختن و منم  بهم ریختم! دیگه خسته شدم!

+ تاريخ پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 10:40 بعد از ظهر نويسنده شی.ا |
دل های پاک خطا نمی کنند

سادگی می کنند

و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست

+ تاريخ سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11:14 بعد از ظهر نويسنده شی.ا
سلام به همه ی دوستای گل خودم

خوبین؟ ایام به کامتون هست؟ امشب اومدم اپ کنم.به قول خانم قهوه بعد از یه هفته هنوز تو سوغاتیا موندم(پست قبل)راستش هرچی فکر میکنم نمی دونم چی باید بگم.چند روزی که حوصله حرف زدن ندارم..خسته شدم از اینکه خودم رو خوشحال و بی خیال نشون بدم! تحملم خیلی کم شده.دیگه انرژی ۶ ساعت سر کلاس نشستن رو ندارم! تا ۱ ساعت از کلاس می گذره مراتب به ساعت نگاه میکنم و حرص میخورم که چرا عقربه ها جلو نمیرن! بالاخره با هر بدبختی هست تحمل میکنم تا کلاس تموم می شه! خوشحال میشم که دارم میرم خونه. ولی اونم زیاد طول نمیکشه! برم خونه چیکار کنم؟ درس بخونم؟ یا تلویزیون ببینم یا کامپیوتر؟ که حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم. میز اتاقم رو که می بینم ترجیح میدم برم سر همون کلاسا تا چشمم به جزوه هام که نخوندم نیوفتهخیلی از دوستامو بچه های مدرسه و کلاس تو فکر سال دیگن. ولی هر چی با خودم سبک سنگین میکنم میبینم کار سختیه!!! من منتظرم این کنکور تموم بشه و این بار سنگینی که اعصابم و داغون کرده از رو دوشم برداشته شه. می دونم تلاش نکردم..خیلی خوبم میدونم که اون قدری که باید برای کنکور می ذاشتم.نذاشتم!! هیچ وقت مثل امسال بی انگیزه نبودم! می بینین توروخدا !!! همه سال کنکور تموم هدفاشون میاد جلوی چشمشون بیشتر از اونی که هست تلاش میکنن اونوقت من.......!نمی دونم چرا اینجوری شدم! اره درس زیاد نمی خونم ولی هر کار دیگه ای هم میکنم با عذابه! می خوابم ولی همش خواب روز کنکور.درس پرسیدن خوانچه زر. روزی که رتبه ها رو میدن و من هرچی میخوام به نت وصل بشم و نمیشه رو می بینم! استرسامون کمه این معلما هم زیاد ترش می کنن.دیروز لطفی نیا مرتب می گفت ۹ هفته دیگه مونده!!! می خوام از این جا برم. برم یه کشوری که برای دانشگاه رفتن از استرس قلب درد نگیرم! وایسه ی بیرون رفتن هزار بار دور و ورم رو نگاه نکنم که الان می گیرنم! نمی دونم دارم حسابی چرت و پرت میگم! ولی واقعیتش اینه که همه ی اینا تو ذهنم و منم بهش فکر می کنم! از اینا بگذریم! امشب عمه ام اینا اینجان! امیر-پسر عمه ام- داره میره کلاست هال( یه جایه نزدیک المان) چند سال پیش اقدام کرد که بره فوقش رو اونجا. از همون موقم شروع کرد زبانشو خوند. ۳ ماه پیش پذیرش رو دادن و ۱ ماه پیشم ویزاش رو! اونم داره میره! ولی احتمالا" باید از اول شروع کنه خوندن چون به احتمال زیاد مدرکش رو قبول نمی کنن چون ماله دانشگاه ازاده! ولی تموم دختر عمه پسر عمه هام درس خونن حسابی!! محسن برادر بزرگ امیر پزشکی اصفهان خونده. زهرا خواهر کوچیکشون  عمران صنعتی اصفهان خوند الان فوق اش رو امیر کبیر تهران داره می خونه! دو تا از دختر عمه های دیگم استاد دانشگاهن! پگاه -دختر عموم- تابستون پارسال کنکور داشت. رتبش ۵۰۰ شد و الان داره پزشکی می خونه! امسال همه نگاها به منه تا ببینن چی کار می کنم خداییش حق رو به من نمی دین که اینقدر استرس داشته باشم؟؟

ولی می خوام اخرش رو خوب تموم کنم حتی اگه به قوله لطفی ۹ هفته مونده باشه!!

۱.دیروز سرما خوردم! الانم از گلو درد دارم میمیرم! دکتر خواست امپول بده ولی با چشم غره ی من منصرف شد( لاف شیوا)

۲.سنجش رو افتضاح دادم! بدتر از این نمی شد!

۳.داییم امروز انژیو داشت که خدارو شکر مشکلی پیش نیومد و به خیر گذشتبیماریه قلبی و قند خون تو فامیل ما ارثیه!! اینم از یادگاریای اجداد عزیز ما ! دستشون درد نکنه!

۴. این پستم حسابی تو مایه های فیلم هندی بود! شما به بزرگیه خودتون ببخشین

+ تاريخ سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 10:45 بعد از ظهر نويسنده شی.ا |
سلام سلللللللللللللام

امروز سورپریز شدم اساسی!!! بابا قرار بود ۴ شنبه بیاد ولی ما ظهر دیدیم در وا شد و گل اومدمن و مامان توی حال نشسته بودیم که پدر جان با لبخندی بر لب و ۳ چمدان در دست و کوله ای بر پشت  وارد شدو دم در وایساد! من برگشتم به مامانم نگاه کردم.دیدم بلههههه!!!!! این توطئه ای بیش نبوده  و من و خواهر جان در خواب غفلت بودیمدست پدر جان رو گرفتم و بابا هم شروع کرد به تعریف! یه ۱-۲ ساعتی بابا حرف زد تا ساعت ۳ شد! مامان به افتخار بابا خورش سبزی درست کرده بود.حالا من و مهسا (خواهرم) سریع غذا رو تمام کردیم به انتظار نشستیم تا یه تعارفی بکنن که برید چمدونارو باز کنین ولی زهی خیال باطلمنم پا شدم و رفتم سراغ چمدونادیگه چشمتون روز بد نبینه! هال شده بود بازار شام! ولی تا ۶ دیگه جمع و جور کردیم. البته من که از تابستون تاحالا چیزی نخریده بودم حالا اینا یه خورده جبرانش کرد.یه سری فیلم هم اورده بود: غرور و تعصب.هری پاتر ۶ .زندگیه مایکل جکسون. با مقصد نهایی۴ ! مقصد نهایی از این ۳بعدیا بود! درش رو که باز کردم توش ۴تا عینک داشت. گفتیم فیلم و بزاریم ببینیم چه جوریه همه عینک به چشم نشستیم جلوی تی وی! خیلی با اون عینکا خنده دار شده بودیمهمون ۵ دقیقه ی اول فیلم نشون داد یه میله از ماشینه میوفته و می یاد به سمت تلویزیون. خیلی وحشتناک بودمن که چشمام درد می گرفت و هی عینک و برش می داشتم ولی تا میخواست اتفاق بیفته سریع میذاشتم. عینکاش اعصاب خورد کن بود.سمته چپیش قرمز بود سمت راستیه ابی!!!! تا برش می داشتم دقیقا"برعکس چشم چپم ابی میدید راستم قرمزخلاصه با عذابی شدید دیدیم فیلم رو!! ولی کاملا" عذاب وجدان داشتم تموم مدت! امروز هیچی درس نخوندم. ولی الان می خوام برم بخونم! قوله قول.راستی یه کشفی هم انجام دادمتوی کتابخونیه تو هال.در طبقه ی سوم. یک عدد رمان جدید دیدم. بچه ها تورو خدا دعا کنین من گول شیطان رو نخورم یه وقت و برم بخونمش؟؟!! نه نه خدا جون نمی خونماصلا" من کنکور قبول شم می رم رمانامو میدم کتابخونه....اخه تو کتابخونه کتابامو داغون می کنن...خوب یه کار دیگه.....هرکی کتابامو خواست حتما" بهش می دم بخونه...امانتا !!!

حسابی چشماتون رو خسته کردم مواظب خودتون باشین

+ تاريخ سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 10:41 بعد از ظهر نويسنده شی.ا |
سلام به همگی وای جاتون خالی از ساعت ۳ تا ۹ کلاس زیست بودم. اردوی گیاهی! ۱۰ و ۱۱ فروردین! گفتن تشریف بیارین و لذت تعطیلاتتون رو کامل کنیدمن هم الان هنوز تو حال و هوای کلانشیم و اوند چوبی و .....اینام!فردا هم باز همین وضعه ولی گیاهی سوم باز بهتر دومهخیلی سخته بدونی ۴ روز دیگه تعطیلات تمومه و هنوز خیلی درسات مونده خوانچه زر (دبیر ریاضی کنکور) یه جزوه ۱۰ ازمونی داده برای ۱۳ روزه عید و تهدید کرده اولین جلسه ی بعد تعطیلات یه ازمون می گیرم از  همین تست ها و وای به حالتون اگه زیر ۶۰ بزنین . این از ریاضی! اقای نوکنده هم لطفیدن و برنامه ای بسیار بسیار زیبا دادند و گفتن: این هم از دوره ی کامل فیزیک در ایام عید مستر لطفی نیا هم فرمودند که شیمه ۲و۳وپیش ۱ دیگه بعد عید کسی مشکل نداشته باشهههههههههههههههه. باز جای شکرش باقیه که کلاس اناری قبل از عید تموم شدالبته گفت کلاس تست و نکته رو بیاین تا حالتون رو بگیرم(اینو خودم گفتم) اگر شد فقط نکته و تست ادبیات مال سبطی رو میرم.توی خونه خوندن خیلی بهتر تا کلاس در ضمن به نظر من تموم این کلاسا تلکه ی پولهاگر قرار باشه درس بخونم تو همین خونه می خونم! مادر گرامی هم دیروز متلکی بارم کرد که یه مقدارش حقم بوددیروز ساعت ۸ بیدار شدم که درس بخونم. یه ربع ساعت خوندم بعد دیدم خیلی خوابم می یاد ولی هرجور بود تا ۱۱:۳۰ میون خواب و بیداری یه چیزایی خوندم ولی دیگه از شدت خواب داشتم غش می کردم ! دیگه کتاب رو بستم و گفتم هرچه باداباد! رفتم زیر پتو  که به ۱۰ ثانیه نکشید . حالا از شانس منم دیروز مامان داشت لباس اتو می کرد و لباسامو می یاورد توی اتاق. منم گیج خواب فقط می فهمیدم که خیلی شاکیه ولی چیزی نگفت. اخر سر که اومد در و باز کرد سریع چشمامو باز کردم (بهم الهام شده بود که ....)اومد داخل و یه نگاه بهم انداخت و گفت:تو هنوز خوابی؟ پاشو برو میز و بچین که ناهار و بخوریم و بیای خواب بعد از ظهرت رو بری . بنده هم با سرافکندگی بسیار پاشدم میز رو چیدم بعد از ناهار اومدم توی اتاق و تا شب بیرون نیومدم تا امروز صبح هم سر سنگین بود و منم چیزی نمی گفتم.کلن از اینکه بخوام کارمو برای کسی توجیح کنم خوشم نمی یاد حتی مامانماین چند روز هم که بابا نیست و هر شب مهمون نداریم بازهم زیاد درس نمی خونم.خدایا تو یه کاری بکنروزها حداکثر ۴ -۵ ساعت درس می خونم بعد هم که چار دیواری و زن بابا . خیلی دلم برای بابام تنگ شده ولی از دستشم عصبانیم انگار نذر کرده بود سال کنکور من همه ی مسافرت هاش رو بره. مرداد که با مامان ۲ هفته رفتن المان و هلند و پاریس....ماه پیش هم که با ۲تا از دوستامون ۴ نفری رفتن مشهد.....الان هم که دوباره رفت المان و سوئدنمی گن ما هم دل داریم. ولی بدم نشد من که وقت ندارم برم خرید در عوضش یه لیست بلند بالا دادم به پدر جان که زحمتش رو بکشهخب ببخشید خیلی طولانی شد  نظر یادتون نره
+ تاريخ سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 9:12 بعد از ظهر نويسنده شی.ا |
در شبان غم تنهایی خویش       عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی   من در این تیره شب جانفرسا   زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من   گیسوان تو شب بی پایان.  جنگل عطر الود.

شکن گیسوی تو       موج دریای خیال.

کاش با زرورق اندیشه شبی    از شط گیسوی مواج تو من    بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه        همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من:    گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.

چشم من چشم زاینده ی اشک                    گونه ام بستر رود

کاشکی همجون حبابی بر اب       در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.           "حمید  مصدق"

+ تاريخ یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 9:48 قبل از ظهر نويسنده شی.ا |
سلام.راستش نمی دونم چی بگم خیلی وقت بود می خواستم وبلاگ درست کنم ولی نمی شد. خوب بهتره یه مقدار از خودم بگم: امسال کنکور دارم و حسابی وقتم کمه! خدایا این کنکور چیه امسال منو ول نمی کنهکاش زودتر تموم بشه! حتمن می خواین بدونین رشتم چیه؟ عرضم به حضور مبارکتون رشتم تجربی! نه دندون می خوام نه دارو نه پزشکی می دونم چی فکر می کنی. من از اولشم اقتصاد دوست داشتم ولی نرفتم ادبیات چون از عربیش ترسیدمحالا هم پشیمون نیستم که اومدم تجربی چون اقتصاد رو از همه ی رشته ها میشه رفت! اتفاقن(ببخشید تنوین ندارم) زیست رو خیلی دوست دارمفکر می کنم زیادی چرت و پرت گفتم اخه ساعت ۱۲:۳۵ است و من هم حسابی خوابالو قول می دم پست بعدی جبران کنم. مواظب خودتون باشین  

+ تاريخ شنبه 7 فروردین1389ساعت 11:41 بعد از ظهر نويسنده شی.ا |